کاش روزی که تو لبخند زدی بر دل من
دل من لال نمی شد
و زبانم
پی گلواژه نام تو نمی گشت
کاش روزی که صدای نفست
هم نفسم بود
روز من سال نمی شد
نفسم همدم یک آه نمی شد
و لبانم
پی گل بوسه به لب های تو آواره نمی گشت
کاش روزی که تو بر خاطر من
چنگ زدی
صفحه ی دفتر من کال نمی شد
وخیالم
پی آواز کلام تو نمی گشت
کاش آنروز که در خاطره چشمانت
تپش سینه ی من
چشمه ی آبی ها بود
آرزوهای من "ای کاش "نمی شد
وسکوتم
پی نجوای صدای تو نمی گشت
دعوت مناره ها مرا
می کشد به سوی آسمان
آسمان ابری دلم
پر کشیده سوی کهکشان
امشب از عبور یک نسیم
جان من طراوتی گرفت
در میان یاس ویاسمن
معنی سخاوتی گرفت
ذکر شب خلاصه شد
در نگاه روشن سحر
شعر من ترانه شد
در پگاه روشن شفق
امشب از نگاه خسته ام
رکعتی بهانه شد
یا ربی در امتداد شب
سوی او روانه شد
این نماز واین نیاز
در حریم کبریایی اش
یک سبد بلور بود
یک سبد گل سپید
در سپیده ای که عشق
در دلم جوانه شد......
آشتی بده مرا
با نگاه سبز دفترم
با خطوط گمشده میان سالهای کودکی
با تمام سطرها
سطرهای خیس غربت شبانه ام
آمدی اگر......
آشتی بده مرا
با شب برهنه و لطیف آسمان
با ترانه های ساکت و سپید
با نسیم خنده ها و حرف ها
حرف های ماندگار مادرم
ای تبسم نسیم !
نقطه ی تبلور امید!
نقطه چین شده نگاه دفترم
در میان جمعه های انتظار....
آمدی اگر........
آشتی بده مرا
باتمام لحظه ها
لحظه های خیره مانده بر..........
تو در آیه نور خواندی که نامت
نفس های آرامش سبز نیلوفران است
ومن غرق در خواهش زرد لذت
ندیدم صدایت
نخوانم کتابت
که در حجم دستان من
می تراوید
نسیم خوش آیه های طراوت
نوای تو بر موج دریا بلند است
ودر تابش آبی آسمان
به منقار هدهد روان
تجلی پژواک گرم نفسهای نام تواند
صدای زلال ودل انگیز بلبل
نوای خوش وناخوش نی
وموسیقی پر نت آبشاران
علف ها زنام تو آگاه
زیاد تو رقصان
وپروانه ها درشکوه تو پرپر
گریزان
ومن غافل از صوت مهتابیت
به فریاد لذت پناه برده ام
پناهی که اشباح آرامش اند
ودزدانه بر من سرک می کشند
ومن در خود احساس بیهوده گی میکنم
چرا بارش نام نورانیت
ندیدم به شبها ی تنهایی ام؟
وموج نفسهای گرمت
چرا حس نکردم ؟
واکنون به پایان احساس اندوه خود می رسم
به مرز سکوت وترنم
به آغاز احساس لبخند
به لبخند ناب غزل های باران
به موج علف ها به پیراهن گل
به آغاز آواز قمری
گره می خورد اشک من
با دو چشم کبوتر!!
وگم می شود نام من
در فروغ نگاه صنوبر!
ومن می شوم گل!
ومن می شوم خار!
ومن می شوم هیچ...
ومن می شوم..........تو.
۴خرداد۸۵
حزن بی رنگ ملایک را
که در اطراف چادرها پریشان بود
جارو کرد
بعد
اشک های تشنه را
در غربت دستان سقا کاشت
بغض هایش را
درون گودی چشمان صحرا ریخت
وخود
تا بی نهایت نقطه چین عاشقی
پرواز را پیمود
یک نفر آهسته و آرام
زیر لب شوق سرودن داشت
شروه ای از جنس شب بو های عاشق
در تمام دشت می انباشت
باد می آمد
هوا در ناله ی طفلان،
سر در گم
غروب بی کسی ها را ورق می زد
خیمه ها افسرده بودند
نگاه ذوالجناح از شرم می سوخت
وباران عطش بر دجله می بارید
یک نفر شوق سرودن داشت
اما بغض
واژه ها را در درون سینه
می انباشت............
تو را با زبانی گرفته سرودم
تورا در سکوت
سکوتی که تنهایی ام را رقم زد
زمانی که در بهت بی رنگ خود مات بودم
زمانی که از گونه هایم چکیدی.
سرودم تو را
زمانی که عطرحضورت
مرا لال می کرد
ولبخندت از پشت پیراهن برف
تمام وجود مرا آب می کرد
تورا من سرودم
ولی شعر من بی هجا بود
فلم سطرهای دلم را به هم زد
واز دفترم واژه ها پر کشیدند
واکنون دوباره تو را می سرایم
به سمت نگاهی که تنهایی ام را رقم زد..............
مرداد ۸۵
و صدایم پر آواز نفس های نسیم
پی گمگشته دیرینه ی خود می گردد
لحظه ها دست به دامان زمان
کوچه ها پای به آغوش زمین
دشت سرشار و صمیمی با آب
سرو پا بسته ولی سر آزاد
پی دیدار گلی بی خارم
ساعت از ثانیه ها می گذرد
و تو از قلقل بیهوده من
در گذر تبخیری
می شود باز بباری بر من !
می شود باز بریزی لبخند!
می شود در گذر از کوچه دلتنگی من
بشکنی تردیدت!!
بخدا آینه هم درد مرا می فهمد
خون خورشید که پاشیده بر آغوش غروب
خواهش بی رمق و منتظرم می بیند
ولی افسوس
تو در صورت زیبای خودت سنگ شدی
و من از حسرت دیدار تو دلتنگ شدم
تقدیم به دوست هنرمند : نبی بهرامی